سلامممممممممممممممممممممممممممممممممممم بخاطر تأخیرم تو این مدت عذرخواهی میكنم عیدتون مبارك اگه قول بدید مرتب بیاین و مثل اونموقع جمع همیشگیتونو داشته باشید منم میام و بتون سرمیزنم سلام ببینید بچه ها من هر روز هستم همیشه هم آن هستم ولی وقتی کسی نیست من چطور بیام و پیام بزارم آره هستم وقتی شما یه پیام بزاری جوابشو بهتون میدم ضمنا"من از هیچ انتقادی بدم نمیاد سلام بخاطر تأخیرم تو این مدت واقعا" عذر میخوام همه خوبید بازم مثل همیشه منتظر ورودتون هستم سلام بچه ها خوبید پیشاپیش عید رو به همه شما تبریک عرض میکنم امیدوارم سال خوبی رو پشت سر گذاشته باشید با آرزوی توفیق برای سال جدید
آمدی چه زیبا ….گفتم دوستت دارم . چه صادقانه ….پذیرفتی .چه فریبانه…… سلام بخاطر تأخیرم تو این مدت معذرت میخوام مرگ آنیس یه چیز غیر منتظره واسمون بود متن بالا یکی از متنای آنیس هست نوشتمش که واسه همیشه یادش باشیم
آغوشم برایت باز شد چه ابلهانه …..با تو خوش بودم چه کودکانه ….همه چیزم شدی چه زود ….به خاطر یک کلمه مرا ترک کردی .چه ناجوان مردانه …..نیاز مندت شدم چه حقیرانه …..واژه غریب خداحافظ به میان آمد چه بی رحمانه……..

( تانی آنیس و بقیه بچه ها .... منتظر ورودتون هستم )
زمانی که اجازه ورود مرا همراه با کوله باری از عشق در عمق چشمانت را دادی ، خود میدانستی اسیر چشمانت هیچ گاه ازاد نمی شود و آن لحظه که روحم را تسخیر کردی تو فهمیدی هیچ زمان روح من از تو جدا نخواهد شد. من به یاد تو و تو بی یاد مجدا از من هم قسم من با تمام کودکیم با عشق تو بزرگ شدم حال چگونه می توانم سنگ صبور غم هایم را فراموش کنم

عزیزم
قلب من رو به تو پرواز می كند
مرا ببخش ! از این جرم بزرگ كه دوستی است و جنایت ها به مكافات آن رخ می دهد چشم بپوشان ؟ اگر به تو «عزیزم» خطاب كرده ام ، تعجب نكن . خیلی ها هستند كه با قلبشان مثل آب یا آتش رفتار می كنند . عارضات زمان ، آن ها را نمی گذارد كه از قلبشان اطاعات داشته باشند و هر اراده ی طبیعی را در خودشان خاموش می سازند .
اما من غیر از آن ها و همه ی مردم هستم . هر چه تصادف و سرنوشت و طبیعت به من داده ، به قلبم بخشیده ام . و حالا می خواهم قلب سمج و ناشناس خود را از انزوای خود به طرف تو پرتاب كنم و این خیال مدت ها است كه ذهن مرا تسخیر كرده است
می خواهم رنگ سرخی شده ، روی گونه های تو جا بگیرم یا رنگ سیاهی شده ، روی زلف تو بنشینم
من یك كوه نشین غیر اهلی ، یك نویسنده ی گمنام هستم كه همه چیز من با دیگران مخالف و تمام ارده ی من با خیال دهقانی تو ، كه بره و مرغ نگاهداری می كنید متناسب است
بزرگ تر از تصور تو و بهتر از احساس مردم هستم ، به تو خواهم گفت چه طور
اما هیهات كه بخت من و بیگانگی من با دنیا ، امید نوازش تو را به من نمی دهد ، آن جا در اعماق تاریكی وحشتناك خیال و گذشته است كه من سرنوشت نامساعد خود را تماشا می كنم
دوست كوه نشین تو

هنوزم در پی اونم که میشه عاشقش باشم
مثه دریای من باشه منم چون قایقش باشم
هنوزم در پی اونم که عمری مرحمم باشه
شریک خنده و شادی رفیق ماتمم باشه
هنوزم در پی اونم که عشقش سادگی باشه
نگاهای پر از مهرش پناه خستگیم باشه
میگن جوینده یابندس ولی پاهای من خستس
من حتی با همین پاها میرم تا حدی که جا هست
هنوزم در پی اونم که اشکامو روی گونم
با اون دستای پر مهرش کنه پاک و بگه جونم
بگه جونم نکن گریه منم اینجام بذار دستاتو تو دستام
تو احساس منو میخوای منم ای وای تو رو میخوام
خدایا عشق من پاکه درسته عشقی از خاکه
منم اون عاشق خاکی که از عشق تو دل چاکه
وقتی با تموم وجودت عاشقی اما باید از همه ی این احساسات خیلی ساده تراز عاشقیت بگذری.چون فقط و فقط به فکر اونی .بخدا خیلی سخته نگاهتو برای همیشه ازش بدزدی چون اونو دیگه نمیتونی بشناسی .آره واقعا حقیقت داره که وقتی عاشق شدی نبایداون بدونه.خیلی سخته اونقدر سخت چشماتم دیگه یاریت نمیده،منم یکی از همون آدما دیگه طاقتم تموم شده چند روز چند ساعت چند سال عاشق بمونم تا کی؟هیچ جوری ازاین موضوع رها نمیشم.اشتباه من اینه که عاشق شدم؟مگه من خودمو عاشق کردم .چرا اونی که عاشقم کرد به فکر این نبود که یه روزی مثل الان این حق و دارم که با همه ی وجودم فریادبزنم بابا پس تکلیف این همه علاقه چی میشه؟جز اینه که مثل هربار به جای شکوه راهیه دیاری کردمش که پر از دعای سلامتی و خوشبختیشه ؟ جز اینکه خنده های تصنعی مو بهش تحویل دادم که یه وقت وقت رفتن دلش نلرزه .یه وقت ناراحت نشه .یه وقت دلش نشکنه . مثل هربار . نگاه سردمو به زمین خدا میدوزم و حالا توی تنهایی خودم این حق و پیدا کردم با تموم وجودم گریه کنم ولی دیگه چه فایده وقتی هیچ وقت نتونستم بهش بگم پس حق من چی؟ من از این گریه های یواشکی خسته شدم . چرا نباید بدونه چی به سره دلم اومده؟ مثل همیشه دلم به چشمام و چشمام به فکرم .همه به همه دستور میدن دختر صبور باش گذشت کن . این وسط فقط روحمه که دیگه جونی نداره . و من شرمنده ی چشمام .شرمنده ی دلی که هربار از طرف یکی شکسته .. من چی دارم که از خودم دفاع کنم. جز اینکه سکوت کنم چون عاشقم؟یعنی ارزش و عدالت عشق انقدر کمه؟

نمیدونم تا چند وقت پیش بهت میگفتم تنهام بذار میخوام تنها بمونم ولی گفتی نه تنهات نمیذارم وابسته به تو شدم از ته دل کوچیکم دوست داشتم تا اینکه بهم گفتی من ترکت کنم ما به درد هم نمیخوریم بعدش فهمیدم پای کس دیگه وسط ولی وقتی قسم خوردی به خودم گفتم می بخشمش میدونی چرا چون عاشقت بودم نمی تونستم فراموشت کنم روزو شبم پر شده بود از تو و منم که بخشیدنو خوب بلد بودم بخشیدمت خواستم واسه همیشه کنارت باشم که باز دیدم تو قسم خورده ای کس دیگه هستی خواستم خودمو گول بزنم گفتم چه عیبی داره میمونم به پاش تا اگه زبونم لال خوشبخت نشه خودم خوشبختش کنم به امید با تو بودن بزرگترین تصمیم زندگیمو گرفتم ولی این تصمیم باعث نابودیم شدباعث شد پاکیم ازبین بره باعث شد خیلی چیزارو از دست بدم اما با اینکه دوستت دارم ازت نمی خوام در کنارم باشی میخوام در کنار قسم خوردت بمونی شاید زندگیت با بودن اون قشنگ تر از اونی بشه که فکرشو میکنی میکائیل من هیچ وقت ازت نمیخوام با من باشی یا برای همیشه کنارم بمونی چون همه چیز به خاطر خودخواهی های من نابود شد دیگه سارا واقعا این چند ماه مرگ جلو چشاش دیده ولی میدونی قشنگی اون لحظه ها چیه اینه که همش صدای سارا گفتنت تو گوشم وبهم نیرو میده کاش میشد زمان به عقب برگردوند ولی افسوس نمیشه تقدیرو سرنوشت منم همین بود من هیچ شادی نداشتم که با تو قسمت کنم فقط غم و غصه رو دوشم بود فقط آرزو میکنم خوشبخت بشی همین چون کار دیگه ای از دستم بر نمیاد یه روز آرزوم این بود واسه یه روز مال تو باشم حالا میبینم محال چون اینجوری فقط تو رو عذاب میدم من نمی خوام تو عذاب بکشی دوست دارم قشنگ ترین زندگی مال تو باشه و شادترین لحظه ها ولی قول میدم که هروقت شادی نصیبم شداونو به تو بدم به خاطر همه بدیام به خاطر............

گدای محبت که باشی، زودتر ضربه خوری ورسم روزگار چیزی جز این نیست. خرافه نیست. هر کجا که باشی و هرکسی که باشی اگر گدای محبت باشی می روی دنبال عشق. عشق که می گویم نه آن عشقی که در کوچه و بازار و خیابانپیدا می شود. نه آن عشقی که امروز از حریم آتشش طرفت در امان نیست و فردای روزگار سردی می شود آن عشقی را می گویم که گدای محبتش به دنبال اوست. اگر گدای محبت باشی این آتش هیچ وقت خاموش نمی شود و عمق احساست هر روز بیش از پیش.
اولش این طوری نیست. اولش بهت سلام می کنه. حتی جواب سلامش رو هم نمی دی. اما پافشاری می کنه. یه خورده که می گذره میگی باشه اینم مثل بقیه. کی به کیه. تو که در دلت رو بستی. اینم مثل بقیه یه مدتی میاد و میره. پس بی خیال. می شینی پای حرفاش. باهاش چت می کنی. باهاش بیشتر آشنا میشی و مسافرت میری بعدش می فهمی که در درونش چیزی هست که کمتر در کس دیگه ای دیدی.
علاقه ات بیشتر میشه ولی باز بی خیالی. میگی اینم گذریه. تا اینکه تو شرایط سخت روحی بهت کمک می کنه. در حد توانش زیر پر و بالت رو میگیره و اون وقته که دل لامصب امونت رو می بره. تا میای خودت رو جمع و جور کنی عاشقش میشی. دل رو می زنی به دریا. میگی چرا بایست احساسم رو بکشم. میگی خودش هم که همین رو میگه. پس دلت خوش میشه که باید بری دنبالش. باید بری تا بهش برسی. تا مال خودت بشه. تا به آرزوت برسی. تا حس عشق ورزیدنت رو که سالهاست باهاته خالی کنی و در عوضش هزاران حس زیبای دیگه بگیری.

نمی تونی لمسش کنی. نمی تونی ببوسیش. نمی تونی دستش رو توی دستت بگیری فقط می تونی صداش رو از کیلومترها اون ور تر بشنوی و باهاش ساعت ها چت کنی. و ساعتها با موبایل و تلفن و اس ام اس کنارش هستی و شبها تا بهاش حرف نزنی خوابت نبره و همیشه در تخیلت اون داشته باشی و به اسارت روحی شدیدی در بیای . بعد یه مدتی می فهمی که کار از کارت گذشته. یه روز می بینیش و با یه نگاه کارت رو می سازه. با یه خنده دلت رو گرفتار می کنه. انگار که دوست داری بگی هیچ جای دیگه نرو. پیشم باش واسه همیشه. شبهای طولانی رو باهاش تا صبح حرف می زنی از پشت تلفن. شبها و روزها از هم با خبرید و ........... دلتنگی و آغاز آوارگی.
حالا مدتی گذاشته و حساس تر شدی. همش از دستت فرار می کنه. هرچی بهش میگی دوستش داری حتی یه بارم این حس رو تجربه نمی کنی که بهت بگه دوستت داره. اون چیزی که حس کنی قلب اونم گره خورده. انگار یه جای کار می لنگه دلت می خواد بری پیشش. باهاش باشی شاید اوضاع عوض بشه. جون می کنی، گرما و سرما رو تحمل می کنی، بی خوابی ها رو، دوریش رو، اما انگار خدا نمی خواد که بشه. همش گره می ندازه تو کارت و تو هی چت می کنی و حرف می زنی. و با موبایل حرف میزنی و خواسته اتو میگی حاضری همه چیزتو فداش کنی و حاضری خدمت کارش تو زندگی بشی خلاصه نیت داری و میخوای باهاش باشی از اینکه یه روز نباشه ساعتها اشک میریزی از اینکه صداشو نشونی کلافه هستی و دلخوشیهات میشه عکسی که برات میل کرده و رو زمینه موبایلت گذاشتی و نگاه به چشماش میکنی و گاهی هم میبوسیش تو رویاهاش زندگی میکنی و گاهی اشتباها میان کلمات روز مره ات اسمشو اشتباهی نزد کسی صدا میکنی و

دلخوشیت میشه شعرایی که واسش میگی . نگاه می کنی و همین طوری اشکه که از چشمات سرازیر میشه. می ری جلو آینه یکی محکم می زنی تو صورتت تا شاید کمی به خودت بیای، ولی میدونی که عاشق شدی. هرچی بیشتر میگذره علاقه ات بیشتر میشه. نه به خاطر ذات عشق، به خاطر اینکه بیشتر می شناسیش و می فهمی که آدم با انصافیه. خوبه با شخصیته مهربونه صادقه اهل زندگیه دارای عقل و تعقل بالاییه میدونی بغیر از اون نمی تونی با کس دیگه ای باشی میدونی یک روز نباشه تو بدون حضور اون نمی تونی به زندگی ادامه بدی
چشمات خشکیده بس که گریه کردی. نیرو و توانت رفته و حالا شده بعد یک مدت انتظار، میخوای تصمیم بگیری میخوای ثابت کنی که واقعااااا عاشقشی
میخوای که تو بقلش بمیری ، میاد که سنگا رو وا بکنیم. میاد که بفهمه چشه و تو بازم گریه می کنی چون دلت راضی نمیشه. انگار که قراره ذبحت کنن. انگار یه چیزی بهت میگه امسال می میری. پژمرده میشی. میشی یه آدم زار و نحیف. مثل قدیما. مثل یه نوزاد که تازه پا گرفته و راه میره و قراره جفت پاهاش بشکنه. خودت رو دلداری می دی و فکرای خوب می کنی.
نمی دونی بگی که چقدر دوستش داری یا نه، مبادا که ناراحتش کنی آخه طاقت ناراحتی و غصه اش رو نداری. دلت نمیاد که بهش بگی که هر شب با چشمای خیس به خواب رفتی. دلت نمیاد بگی که توی تموم اون لحظه ها که صداشو میشنیدی و مثل دیوانه وارهااز پشت مانیتور نیگاهش میکردی و حتی از حضورش احساس خوشبختی میکردی تو اون لحظه حسرت خیلی چیزا رو تو دلت خفه کردی و هیچ وقت بهش نگفتی. دلت نمیاد که بگی جگرت پاره پاره شده تا برسه. تا بیاد باهات حرف بزنه. دوست داری که بهش خوش بگذره. نامردیه. نامردیه ناراحتش کنی. روزها تند تند می گذرن تا موقع حرف زدنش می رسه. اونی که هیچ وقت حرف نمی زده و همش میگفته سر فرصت. اما وقتی حرف میزنه کمرت می شکنه. سنگینی حسهای این مدت لهت می کنه. جلوی گریه ات رو می گیری و روت رو بر می گردونی مبادا که بخواد خیسی چشمهات رو ببینه. تو می فهمی چیزی رو که حتی فکرش رو نمی کردی. بنای عشق گذاشتن روی خرابه های محبت دیگری کار درستی نیست. اون وقت یه شب انقدر هق هق گریه می کنی که نفست بالا نمی آد. و چه جوری میتونی بشنوی که بخواهد اون از کنارت بره میتونی جلوی پاره پاره شدن جیگرتو بگیری میتونی حس با او بودن رو از خودت دور کنی
یه روز صبح پا میشی،میری جلوی آینه و خودت رو می بینی. رنجور شدی، لاغر و نحیف، شکسته و خموده، حالا مدتهاست که گذشته. بهت زنگ می زنه اما روحت مرده. قلبت مرده. دیگه نمی تپه. برای هیچ کس نمی تپه. با صدای همیشگیش که لطافت داره بهت میگه حالت چطوره و تو باید مثل دیگران به او هم دروغ بگی. باید بهش بگی من خوبم و همه چیز رو به راهه. وقتی که تلفن رو قطع می کنی باز برات این وقایع تکرار میشه و نمی دونی تا کی باید این جوری ذره ذره بمیری و عذاب بکشی